علی قبادی نویسنده لک هرسینی

آقای قبادی چگونه شد که پس از کتاب سینمایی "آینه خیال" به سراغ داستان­نویسی رفتید؟

- فیلمنامه، سینما و نقد فیلم، همه با ادبیات ارتباط نزدیکی دارند. رابطه سینما و ادبیات یک رابطه­ی دوسویه و متقابل است. بسیاری از سوژه­ها و مضامین سینمایی از ادبیات مایه گرفته­اند. از آن گذشته برخی از این داستان­ها را از قالب فیلمنامه­ای به قالب داستانی تبدیل کردم.

در کتاب جدید شما، از مسائل بومی و اقلیم زاگرس نشانی نمی­بینیم!

- بله، حق با شماست. کتاب "زیبایی­ها" یک مجموعه­ی سه جلدی است، در مجلدهای بعد داستان­های بومی هم وجود دارد.

به نظر می­رسد در انجمن­های ادبی استان عضو نیستید و در محافل ادبی حضور کم رنگی دارید، علت چیست؟ آیا شما یک نویسنده­ی منزوی هستید؟ یا اینکه…

- خیر، من منزوی نیستم، ولی به دلایلی با انجمن­های ادبی ارتباط ندارم. از طرفی این نخستین کتاب داستانی اینجانب است. هنوز فرصت هست که انسان تصمیم بگیرد که درجمعی حضور پیدا کند یا خیر؟ من تا حدامکان در برخی از نشریات سراسری و استانی نقد و مطلب نوشته­ام و می­نویسم و حضوری نسبتا آشکار دارم..

اگر موافق باشید به سراغ داستان­ها برویم؟ این مجموعه دوازده داستان مجزا دارد، که به­نظر می­رسد مانند دانه­های تسبیح یک رویه­ی مشترک و مضمون واحد را دنبال می­کنند، با این دیدگاه موافقید؟

- بله، در این داستان­ها به دنبال بیان مسائل انسانی و زیبایی­های مادی و معنوی هستم. به­خصوص زیبایی­های معنوی؛همان­ها که درجات عالی انسانی را تجسم می­بخشند. موضوع هر داستان مربوط به همان داستان است، اما ارتباط معنوی بین آن­ها وجود دارد، به بیانی دیگر به دنبال انسان تکامل­یافته و متعالی هستم.

سطح داستان­ها یکسان نیست، شدت و ضعف وجود دارد. داستان اول، "تولد یک فرشته" شروع خوبی نیست، تولد فرزند سوم چنین بیان شده که گویی این پدر و مادر منتظر تولد اولین فرزندشان هستند!

- به نظر من این قوت این داستان است. اگر نویسنده بتواند چنین فضایی ایجاد کند که رویدادها در ذهن خواننده آنقدر مهم جلوه کند که به انتظار رویداد بعدی بنشیند، این از قوت متن است. تولد این نوزاد با توجه به جنسیت او و قصه­های بعدی اهمیت مضاعف پیدا کرده است. این نوزاد جمع خانواده­ی آقای کاظمی را کامل می­کند، با این حال شخصیت اول داستان آدمی رؤیایی است، مدام درحال تجسم رؤیاها و زیبایی­های دنیاست. اگر سلسله داستان­ها را دنبال کنیم، شاید به من حق خواهید داد که از تولد یک نوزاد شروع کنم و به مرگ و عاقبت نیک او ختم کنم.

شخصیت آقای کاظمی در داستان اول و آقا جمال در داستان "یک رؤیای زیبا" خیلی به هم شبیه هستند!

- البته اگر دقیق­تر بنگریم تفاوت­ها هم چشمگیر است. سطح خانواده­ها، مسائل متأثر در زندگی آنان و خیلی از عوامل دیگر، از آنها شخصیت­های متفاوتی ساخته است. با این حال هر دو نفر معلم هستند، تحصیلات آن­ها یکسان است، و شباهت­های دیگری هم از نظر سن و طبقه­ی اجتماعی دارند، طبیعی است که دیالوگ­های هم­سطح و تشابهاتی با هم داشته باشند.

چرا در داستان های اول زن­ها، نقش محوری دارند؟

- ساختار این داستان طوری است که یک مرد شخص اول آن است و لذا همه­ی وقایع با بیان اول شخص ذکر می­شود. زن­ها مستقیما وارد موضوع نمی­شوند اما حضور پراهمیت آنان از زبان مرد بیان می­شود. حتی در آخر داستان، نام نوزاد، از نام پرستار و تأثیر او در تولد بچه اخذ می­شود.

در داستان "یک رؤیای زیبا" ، از واژه­های علم شیمی نظیر: نیمه­ی عمر مواد رادیواکتیو استفاده شده ولی به­خوبی در متن شرح داده نشده­اند!

- بحث فقط یک شبیه­سازی بوده و اینکه افکار این شخصیت و گذشته­ی او را بیان کنم. در آخرین صفحات داستان نیز، یک بار دیگر گریزی به این واژه­ها زده شده است.

در داستان "یک رؤیای زیبا" ، طرح موضوع گلیم و نام­گذاری آن زیباست، روی این ایده چگونه کار کرده­اید؟

- گلیم، بافت و تداوم آن، عصاره­ی همین داستان است. این گلیم سمبل تلاش یک زن تلاشگر و رنجدیده و نیز سمبل و تداعی عشق دیرین فرزند اوست. خلاقیتی در بافتن گلیم وجود دارد که علاوه بر طرح اولیه، درون زیبا و ناخود­آگاه طراح را نشان می­دهد.

به­نظر می­رسد که در برخی داستان ها از نماد­های مذهبی استفاده­ی کلیشه­ای شده است!

- قبول ندارم! اگر در برخی داستان­ها از نماز، دعا، مسجد و … سخنی به میان آمده است، سعی بر این بوده که مقدمه­چینی به­خوبی صورت گیرد و بیان در سطحی بالاتر از حد کلیشه واقع شود. ابتدا فرد را در موقعیتی قرار داده­ام تا به شکوفایی شخصیتی برسد، سپس آئین­های مذهبی را در خصوص او اجرا کرده­ام ..، با این حال نمی­توان انکار کرد که در برخی از موارد ممکن است ضعف وجود داشته باشد.

به شکل مثال بگویم که در داستان "همچون یک فرشته" که درشخصیت مهندس بهرام دگرگونی رخ می­دهد، اتفاق در یک شهر مذهبی است و بیان این داستان به این شکل یک امر بدیع و روشن است و به فکر هر کس می­آید، می­شد آن را به یک شکل دیگری بیان کرد. می توانستی معنا و منشا دگرگونی را در یک چیز دیگر مثلا یک دختر کوچگ که معصومیت خاصی دارد قرار دهید…

من به طور عمد شهر قم را محوریت قرار دادم، در این داستان زن باید نقش محوری داشته باشد. زن باید قدیسه و منشا دگرگونی مثبت باشد و چه بهتر در شهر مقدس قم که آرامگاه یک زن قدیسه در آن قرار دارد باشد و این انتخاب به شکل عمد بوده و به نظرم هم موفق بوده است.

در برخی از داستان­ها، توصیف­ها به­شدت سینمایی­اند. حتی گفتگو­ها مانند گفتگو­های سینمایی طولانی­تر از حد متعارف هستند…

البته حد معینی برای گفتگو در داستان هم وجود ندارد، ولی این موضوع را قبول دارم که چنین مشخصه­ای در برخی از داستان­ها وجود دارد. حتی بعضی از این داستان­ها برگردان مستقیم یک فیلمنامه­اند. من امیدوار بوده­ام که برخی یا همه­ی این داستان­ها روزی به فیلم تبدیل شوند. در آن صورت تبدیل ادبیات به سینما در آن­ها بسیار سریع و ساده خواهد بود. در سالهای اخیر هم قدرت درک تصویری مخاطب ما افزایش یافته و من امیدوار بودم که با کلمات و جملات بتوانم در ذهن خواننده تصویر بسازم.

به­نظر من داستان "بنیاد ورشکستگان" بهترین داستان این کتاب است، با نگاهی متفاوت به مسائل اقتصادی و اجتماعی نگریسته­اید، اما همین داستان هم می­توانست تداوم داشته باشد…

- به­نظر من بیان موضوع در همین اندازه کفایت می­کرد. مهم این است که شما بتوانید در صفحات و کلمات مشخصی، پیام خود را به مخاطب انتقال دهید، اگر بتوان در دو صفحه پیامی را منتقل کرد، چه لزومی دارد در بیست صفحه به سخن­پراکنی بپردازیم؟! این داستان برخاسته از مسائل اجتماعی ماست. دقیقا از واقعیت­های پیرامون ما گرفته شده. به ­ازای هر شخصیت، در جامعه وجود دارد.

در همین داستان، واژه­ها، اصطلاحات و عبارات بدیعی به­چشم می­خورد که خلاقیت نویسنده را نشان می­دهد، مانند: تشکیل یک بنیاد در یک مخروبه، حافظه­ی قابل­تعمیر، تمثیل دنیا با یک خرابه و ویرانه و سقوط همه­ی کسانی که روزگاری فخر می­فروختند…، اما این نکات در داستان­های دیگر کمتر دیده می­شود…

- به­هرحال دیدگاه­ها متفاوت است. اگر یک نویسنده بتواند همه­ی جملات و عبارات کتابش را زیبا، جالب و هنرمندانه بنویسد که محشر است! تصور چنین کتابی محال نیست، اما کمتر اتفاق می­افتد. با این حال، نظرات تعداد دیگری از همکاران و خوانندگان را گرفته­ام. برخی معتقد بودند که نوآوری­های کلامی و یا نگارشی در داستان­های دیگر هم کمابیش وجود دارد، که امیدوارم چنین باشد. هدف من از طرح این داستان بیان یک موضوع اخلاقی و انسانی در یک فضای ناسالم اقتصادی است.

اتفاقا من هم معتقدم که دید خوبی به مسائل اقتصادی و اجتماعی داشته­اید، ولی تکرار هم در کار دیده میشود.

- ممکن است شباهت­هایی بین داستان­ها ویا حتی داستان­های این کتاب با سایر کتاب­ها وجود داشته باشد، اما به­طوری جدی پای این قضیه هستم که این داستان­ها مستقل ومتفاوت با آثار دیگران است. هرجا هم لازم بوده به مأخذ اشاره کرده­ام . اغلب، این داستان­ها را از نزدیک حس کرده­ام، با بسیاری از این شخصیت­ها ارتباط داشته­ام، داستان­ها صد درصد واقعی نیستند، به­هرحال رنگ تخیل پیدا کرده­اند، اما فاصله­ی چندانی هم با واقعیت ندارند.

فکر می­کنم که تجارب کارمندی و مدیریتی در نگارش شما مؤثر بوده است؟

- با برخی از وقایع از نزدیک برخورد داشته­ام. در محیط­هایی کار کرده­ام که این حوادث اتفاق افتاده و برخی از اشخاص ماجراها را تنها با یک تغییر نام می­شناسم. از طرف دیگر لازم نیست راه دوری برویم، فقط کافی است با چشمان باز حقایق و واقعیات تلخ و شیرین پیرامون خود را ببینیم و مهمتر اینکه برای این مشکلات چاره­ای بیاندیشیم!

هدف شما در برخی از داستان­ها این بوده که بگویید معنا راه­حل مشکلات بشر امروزی است. به نظرتان چقدر موفق بوده­اید که مخاطب را مجاب کنید؟

- قضاوت با شما وخوانندگان است! هدف من این بوده که خواننده­ای را به کمالات انسانی و زیبایی­های رفتار ملکوتی انسان و کرامت اخلاقی او رهنمون شوم. در دل حریم خانواده، اعتماد و محبت و عشق را مطرح می­کنم. در دل جنگ، شوق وصال را بیان می­کنم. وقف، احسان و نیکوکاری را در برخی از داستان­ها مدنظر قرار داده­ا­م، و در نهایت کمال انسان را می­جویم. کمالی که در حکمت، علم، تدین و تقوا حاصل می­شود. حال مهم این است که بتوانم در بستر این داستان­ها این معانی و مفاهیم را به­خوبی تبیین کنم. اینکه چقدر موفق بوده­ام را دقیق نمی­دانم، تا این لحظه هم دیدگاه­هایی را دریافت کرده­ام که اغلب مشابه بوده، هرچند انتقاد­هایی هم وارد شده که کاملا بجا و منطقی بوده است.

در برخی از داستان­ها، خواننده انتظار دارد که با پرسش مواجه شود، ولی چنین اتفاقی نمی­افتد… به عبارت دیگر، قوه­ی تخیل خواننده برانگیخته نمی­شود.

- این تفاوت در داستان­ها وجود دارد، به­عمد هم صورت گرفته است.همان­طور که می­دانید انواع مختلفی از سبک­های داستان­نویسی وجود دارد. از رئالیسم (واقع­گرایی) تا رمانتیسم (احساس­گرایی) و سایر سبک­ها و انواع دیگر. گاه می­توان مانند یک داستان مهیج، معمایی، پلیسی یا جنایی و روانی مخاطب را بر روی صندلی سینما میخکوب کرد یا خواننده را محو کلمات کتاب نمود، و گاه می­توان خرد او را به اندیشه واداشت قبل از اینکه او به احساس خویش رجوع کند. لذا نکته این است که نویسنده قلب مخاطب را نشانه رفته یا عقل او را، و یا هر دو را! در هر­­صورت می­توان به گونه­ای داستان نوشت که این ویژگی­ها را داشته باشد. من مدعی نیستم که چنین عمل کرده­ام، اما تلاشم براین بوده که نوع نگارش داستان­ها یکدست نباشد. به­عنوان مثال در "بنیاد ورشکستگان" به دنبال تلنگری به مخاطب هستم. اما در "یک دنیای زیبا" می­خواهم او را متوجه دنیای زیبای اطراف خود کنم. دنیایی به­همین سادگی! برعکس در داستان "یک گوهر گرانبها" با یک داستان معمایی قصد دارم گوهرهای انسانی را برجسته کنم.

وقتی داستان­هایی نظیر "ممکن، اما یا دیریاب" و "تولد یک فرشته" ویا حتی "همچون یک فرشته" را می­خوانیم، گویی با نویسنده­ای سروکار داریم که شرح زندگی خود را می­نویسد، همین­طور است؟ یا اینکه تجربیات شما به­عنوان یک مدیر و یک کارمند در این کار دخیل بوده است؟

- هیچ­کدام از داستان­ها صد درصد منطبق بر واقعیت نیستند، اما زمینه­ی همه­ی رویداد­ها و سوژه­ها همین اجتماع است. داستان­ها از همین جامعه گرفته شده­اند. برخی جنبه­ی شخصی دارند. برخی حاصل تجربه­اند. اما پس از تبدیل به ساختار داستانی، تغییراتی کم یا زیاد یافته­ا­ند، مهم نیست که چقدر واقعی­اند و چقدر تخیلی، مهم­تر این است که نویسنده چگونه از پس موضوع برآمده است. در داستان "همچون یک فرشته" با طرح مسائل اقتصادی در بخش مسکن و نقش منفی واسطه­گران، به­دنبال نقش برجسته­ی انسانی بوده­ام که چگونه می­تواند در این تلاطم اخلاق و فساد اقتصادی که افرادی سودجو، به­راحتی انسان، شخصیت و هستی او را به یغما می­برند، سالم زندگی کرد؟ روی دیگر سخنم با متولیان امر بوده است، که برای این درد چاره­ای بیندیشید. بسیاری از افراد در این زمینه نقش مثبت دارند، اما در چرخه­ی پیدایش تا عرضه، بنگاه­ها همه چیز را تحت الشعاع قرار می­دهند، می­توان از نقش آنها کاست و آنها را به حاشیه راند.

داستان"حریم عشق" با بیانی متفاوت توانسته است با مخاطب ارتباط برقرار کند، عبارت­ها و کنایه­های جالبی در این داستان وجود دارد…

- "حریم عشق" یکی از داستان­هایی است که به­صورتی ملموس در جامعه با آن سروکار داریم. بار­ها اتفاق افتاده است که یک زندگی آرام، به­واسطه­ی یک اتفاق به مرز بحران و فروپاشی رسیده است. حال در یک زندگی عاطفی قطعا طرفین باید به درک متقابلی از یکدیگر و نیز درک واقعی­تری از زندگی برسند تا بنیان خانواده هم­چنان استوار بماند. در این داستان به عمد از پیچیدگی­ها چشم­پوشی کرده، و به­صورتی خیلی بدیهی اشخاص و ماجراها را دنبال کرده­ام.

در برخی از داستان­ها نقش زنان آنقدر حاشیه­ای است که خواننده به این نتیجه می­رسد که احتمالا نویسنده درک درستی از زنان نداشته است!؟

- کاملا برعکس! این کتاب در پی طرح موضوع "انسان" است. معیار هم همان معیار­های الهی نظیر دین و دانش و جهاد است. این بحث بستگی به این دارد که شما روی چه موضوعی بحث می­کنید و شخصیت اول ماجرا کیست؟ وقتی که شخصیت اول ماجرا ترسیم شد، سایر اشخاص مکمل او شکل می­گیرند، حتی ممکن است در حلقه­ی تکمیلی اول هم اثری از حضور یک زن نباشد، ایرادی هم ندارد، زیرا شما داستان خود را چنین بنا نهاده­اید. اما در یک داستان نقش زن برجسته است و باید به­خوبی به آن پرداخته شود. زن در این داستان­ها همه­گونه نقشی می­پذیرد، نقش منفی و مثبت. در داستان اول خیلی معمولی با او برخورد می­شود، ولی به دنیا می­آید و امید است که فرشته باشد. در داستان "یک رؤیای زیبا" تجسم یک عشق دیرین، و یک رنج متمادی و تعهد انسانی است. در "همچون یک فرشته"، زن، یک فرشته­ی نجات­بخش می­شود و… در داستان­آفرینی "از اینجا تا ابدیت" همانند یک قدیسه با او برخورد شده است. می­توانم ادعا کنم که این داستان تقدیس شخصیت زن است!

اگر شرایط فراهم شود، ممکن است این داستان­ها به فیلم تبدیل شوند؟

- صد­­­در­صد. حتی دو داستان مستقیما به­صورت فیلمنامه وجود دارند. برخی دیگر از داستان­ها نیز قابلیت تبدیل شدن به یک اثر سینمایی را دارند که امیدوارم موقعیت آن فراهم شود.

انتظار خواننده این است که داستان آخر، جذبه­ی کافی داشته باشد و به­خوبی به پایان برسد. خود شما به­عنوان نویسنده چه قضاوتی دارید؟

- قصد من این بوده که داستان "از اینجا تا ابدیت" یک داستان کامل باشد که تا حد امکان معنویات و زیبایی­های معنوی یک زندگی ماورایی را داشته باشد. گنجاندن چنین مضامینی در قالب یک قصه کمی دشوار است، لذا داستان را به حدود یکصد­و­پنجاه سال قبل برده­ام که یک عالم دینی در فضایی متأثر از دیانت، تلاش و اعتقاد به دنیا می­آید و… . در این داستان، در بطن زندگی ساده­ی فردی کشاورز، فردی را پرورش داده­ام که مرجعیت پیدا می­کند و رهبر جامعه می­شود. البته برای اینکه تداعی افرادی از مشاهیر نشود، قدری مقیاس را کوچک­تر کرده و به حوزه­ی یک شهرستان محدود کرده­ام. گرچه می­تواند جنبه­ی عام پیدا کند و مدل واقعی هم داشته باشد، و قطعا دارد. حرف این است که انسان چگونه در بین دو پرانتز "تولد" و "مرگ" به اعلی علیین می­رسد؟

گفت و گو: علی زکی یی / نشریه نوای وقت

/ 1 نظر / 89 بازدید
پالنگان،كامياران،...

سلام دوست بزرگوار و ارجمند خسته نباشي ممنون مي شم اگه براتون مقدورباشي كد لوگوي پالنگان،كامياران،...را در وبلاگتان جا دهيد و اگر بنر يا لوگوي از وبلاگ خود داريد مايه ي افتخار ماست كه اونو در وبلاگمان قرار دهيم كد لوگو در وبلاگ پالنگان،كامياران،...