بختیار منصوری: 
گاماسیاب یا گا ماسی آب (گاو+ماهی+آب=آبی که ماهی به اندازه ی گاو دارد) دارد می میرد. یادش به خیر آن روزها،ما بچه های سیاه سوخته ی روستا، ظهر همین که بره ها را بر میگرداندیم به آغل،داخل حیاط نمیشدیم چوب دستیهایمان را از دم در می انداختیم داخل حیاط و همانجا پیرهنهایمان را درمی آوردیم و لخت تا کنار رودخانه میدویدیم،رودخانه زیاد از خانه ها دور نبود،یک مسیر پانصد متری و یا شاید هم کمتر.
مادرهایمان داد میزدند:روله نه هار. اما شوق آب تنی در هوای گرم و ماهی گیری با دست لذتی بود که هر بچه ی گرسنه ای را سیر میکرد،کنار آب که میرسیدیم نمی توانستیم هر جایی از آن شنا کنیم،قدیمیها یک جایی مشخص کرده بودند که برای ما بچه های شنابلد مناسب بود،تقریبن وجب به وجب رودخانه را می شناختیم،هر سال کمی عمقها تغییر میکرد اما زیاد اساسی نبود،خوب که شنا میکردیم بعد می رفتیم مسابقه ی ماهی گیری با دست،غوطه میزدیم و میرفتیم زیر درختهای بید،میرفتیم زیر کانها و دست میکردیم درون سوراخها،ماهی میگرفتیم و بعضی مواقع مار،گاه خرچنگی نوک انگشتانمان را میگزید و گاه مارماهی ای پایمان را میزد،می رفتیم زیر درختهای پر از لجن که ماهی ها را در پناه خود گرفته بودند،بهروز کله ی تراشیده اش را بیرون می آورد وداد می زد:دو گله گرتم.
سخت بود دو تا ماهی لیز و زبل را زیر آب با چشمهای بسته پیدا کنی و تو دستت نگه داری.بعضی وقتها تا غروب ماهی میگرفتیم.خیلی وقتها نهار نمی خوردیم و جایش ماهی هایمان را کباب میکردیم،شب که میشد جایمان را روی پشت بامهای گلی پهن میکردیم و رو به رودخانه با لالایی آب خوابمان میبرد به امید فردا که ما و رودخانه باز به هم برسیم،صبح که میشد نسیم خنکی صورتمان را مینواخت،خودمان را جمع میکردیم زیر لحاف،آری نسیم گاماسیاب بود که بیدارمان میکرد...اما حالا دست بر شاخه های درختهای خشکیده ای میکشم که یک وقت زیر این درختها برای ما هزار راز بود،دست بر کانهای فرو ریخته ای می کشم که هنوز صدای نفسهای بند آمده ی ما و تقلای ماهی های دست پاچه را از ریز ریز خاکهایشان می شنوم،پا بر زمین خشکیده ای میگذارم که روزی کسی را توان رسیدن به این عمق نبود،دیگر از ماهی خبری نیست، دیگر از گا ماسی آب خبری نیست...
راستی بچه های اینجا دیگر نه لالایی این آب را می شناسند و نه نسیم خنکش را،شاید فقط قهرش را در زمستانهای سرد و سیاه میبینند که همچون ماده شیری نفس بریده می غرد،...گاماسیاب در حال مرگ است ،دارد جان میدهد زیر چکمه های کشاورزان آزاد و کار نابلد با موتور پمپ های وحشی شان،زیر بی تدبیری کسانی که باید تدبیر میکردند زیر بی توجهی همه ی ماهایی که نابودیش را دیدیم و ساکت گذشتیم...راستی روح اجدادمان ما را نخواهد بخشید چرا که این آب مادر تمام اجداد ما بوده،همدم تشنگیها و یاور گرسنگی هایشان،این رودخانه ها فقط یک رودخانه نیستند تاریخ یک ملتند در بستر زمان،از بودها ونبودهای ما سخن میگویند، از ما سخن میگویند...به خود بیاییم و داده های خداوندیمان را بر باد ندهیم،تدبیری بیندیشیم، چرا که قهر خداوند در ناشکری و بی توجهی به داده هایش است..

